مريضي جوجو ماماني
هفته پيش يعني تاريخ 22/7/92 وقتي صبح از خواب بيدار شدي و گريه كردي ديدم كه گلوت گرفته و تصميم گرفتم كه اونروز با خود بيارمت سركار و ببرمت دكتر واي كه چشمتون روز بد نبينه اولش كه گذاشتم روي صندلي بچه تو ماشين ذوق ميكردي و دست ميزدي ولي بعد از 20 دقيقه ديگه شروع كردي به گريه و اروم نميشودي بعد از چند بار ايستادن در كنار خيابان و تو رو بغل كردن باز هم آروم نشدي فكر كن ديگه مجبور شدم بغلت كنم و رانندگي كنم فقط دعادعا ميكردم كه افسر نباشه و با يه مشقتي بالاخره رسيدم سركار و بعد از اون براي برگشت به خانه به خاله ايي گفتم كه باهمون بياد بلكه تو توي بغل خاله آروم بشي ولي بعد از 10 دقيقه بازي با خاله خسته شدي و باز برنامه صبح رو پياده كردي و اينقدر گريه كردي كه ماماني داشت از ناراحتي ميمرد و هركاري ميكردم ساكت نميشودي جز اينكه بياي توي بغلم و مجبور شدم يه 10 دقيقه اي تو اتوبان تو رو بغل كنم و رانندگي كنم(كار خيلي خطرناكي كردم ميدونم) ولي مجبور شدم هيچي وقت دكترم كه گيرم نيومد تو رو ببرم و فردا مرخصي گرفتم و بردمت دكتر و بعد از اون مادرجون و دايي اومدن خونه امون با هم رفتيم خريد چون تولد بابايي بود.
بعد از اينكه بابا از سركار آمد تو روبغل كرد و گفت چقدر ماهان داغه گرمش ولي با اينكه لباستو كم كرديم ديدم بدنت خنك نميشه و فهميديم تب كردي و بعد از تولد بابايي برديمت دكتر و تبت بالا بود و برات شياف و شربت نوشت و بعد از اون هم كه اومديم خونه بازم تبت پايين نيومد و تا صبح من و مادرجون و بابايي تو رو پاشوره كرديم ولي تبت پايين نيومد تا فردا بعدازظهر چهارشنبه كه كم كم حالت داشت بهتر ميشد اين بود خاطرات دوشنبه تا چهارشنبه عيد قربان ماهان كه بعد از اون پنج شنبه كه خونه بوديم و رفتيم جمهوري برات دستگاه بخور خريدم و جمعه هم با خاله زهرا رفتيم اول نمايشگاه اسباب بازي و بعد نمايشگاه گل و گياه كه كلي خوش گذشت و شبشم رفتيم خونه بابابزرگت شام دعوت بوديم .
ماماني هميشه براي تو براي همه بچه هاي كوچيك دعا ميكنم كه سلامت سلامت باشن و هيچ مريضي و دردي نداشته باشن الهي آمين
دوستت دارم
مامان آرزو


مريضي جوجو ماماني
